تبلیغات
معراج: Levitation ، If you do not know the real Islam and Shia Ask - مطالب ابر داستان
 
معراج: Levitation ، If you do not know the real Islam and Shia Ask
Islam in Europe does not display correctly
درباره وبلاگ


user & key nod32
anti
If you want to know who is Shia, we ask

مدیر وبلاگ : معراج .
مطالب اخیر
نویسندگان
11 دی 94 :: نویسنده : معراج .

هر روز که از خانه بیرون می آمد،

همین آش بود و همین کاسه.

داستان،همان داستان روز قبل

زباله و خاکروبه و سنگ و چوب

یکبار هم که شکمبه گوسفند.

بد همسایه ای بود این یهودی

حالا هم که سخت بیمار شده بود و در بستر افتاده بود.

محمد به عیادتش رفت و با مهربانی گفت:

دیدم چند روزی است پیدایت نیست
گفتند بیماری
آمده ام حالت را بپرسم.
به همین سادگی.

ایمان آورد.

یهودی ایمان آورد





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان، به همین سادگی، ایمان آوردن، عیادت، پیامبر اکرم ص،
لینک های مرتبط :

من پسر زنی هستم که با دست هایش از بزها شیر می دوشید.
این را به عرب بیابانی گفت. عرب بیابانی از هیبت پیامبری که همه ی قبایل به او ایمان آورده بودند، لکنت گرفته بود. آمده بود جمله ای بگوید و نتوانسته بود و کلماتش بریده بریده شده بود.
رسول الله از جایش بلند شده بود. آمده بود نزدیک و ناگهان او را در آغوش گرفته بود؛ تنگ تنگ. آن طور که تنشان تن هم را لمس کند. در گوشش گفته بود:
«من برادر تو ام»، «اَنَا اَخُوک»
گفته بود فکر می کنی من کی ام؟ فکر می کنی پادشاهم؟ نه! من آن سلطان که خیال می کنی نیستم. «من اصلاً پادشاه نیستم» «لَیسَ بمَلک» من محمدم.
پسر همان بیابان هایی هستم که تو از آن آمده ای. «من پسر زنی هستم که با دست هایش از بزها شیر می دوشید.» حتی نگفته بود که پسر عبدالله و آمنه است. حرف دایه ی صحرانشینش را پیش کشیده بود که مرد راحت باشد.
آخرش هم دست گذاشته بود روی شانه ی او و گفته بود: «آسان بگیر، من برادرتم.» مرد بیابانی خندید و صورت او را بوسید: «عجب برادری دارم»

- راستی هم عجب برادری بود. یک برادر با کارهای عجیب و غریب؛ مثل دوست های خجالتی. از آن ها که صداشان در نمی آید.
داشت می رفت مسجد. تو کوچه یک یهودی جلویش را گرفت. گفت:«من از تو طلبکارم، همین الان باید طلبم را بدهی.» رسول الله گفت: «اول این که از من طلبکار نیستی و همین طوری داری این را می گویی؛ دوم هم این که من پول همراهم نیست، بگذار رد شوم.»
یهودی گفت: «یک قدم هم نمی گذارم جلو بروی.» رسول الله گفت: «درست نگاهم کن؛ تو از من طلبکار نیستی.» ولی یهودی همین طور یکی به دو می کرد و بعد هم با حضرتش گلاویز شد.
کوچه خلوت بود کسی رد نمی شد که بیاید کمک. مردم دیدند پیامبر برای نماز نرسید. آمدند پی اش. دیدند یهودی ردای پیغمبر را لوله کرده، دور گردن حضرت پیچانده و طوری می کشد که پوست گردن او قرمز شده. تا آمدند کاری کنند از دور بهشان اشاره کرد که نیایید؛ گفت:«من خودم می دانم با رفیقم چه بکنم.» رفیقش؟ منظورش همین رفیقی بود که با ردا او را می کشاند.
چشمشان افتاد در چشم هم. یهودی گفت: «بهت ایمان آوردم، با این بزرگواری، تو بی تردید، پیغمبری.»





نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : رسول اکرم ص، پیغمبر، داستان، دوستهای خجالتی، مناسبتی، اخلاق وعرفان، اهل بیت،
لینک های مرتبط :
31 فروردین 94 :: نویسنده : معراج .
پیشنهاد میکنم این کلیپ رو ببینید(حجم 18 مگابایت)

 دانلود کلیپ عَلَمک




نوع مطلب : دانلود، داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : دانلود، مهارت های زندگی، داستان، ویدئو، برچسب‌ها: علمک، عمامه آخوند، عمامه روحانیت،
لینک های مرتبط :
از بازار نجف عبور می‌کردم، دیدم طلبه‌ها به یک مغازه‌ای خیلی رفت و آمد می‌کنند، پرسیدم که چه خبر است گفتند: علمایی که فوت می‌کنند کتاب‌هایشان را اینجا حراج می‌کنند؛ رفتم داخل دیدم که عده‌ای حلقه‌ زده‌اند و آقایی کتاب‌ها را آورده و چوب حراج می‌زند و افراد پیشنهاد قیمت داده و هر کس که بالاترین قیمت را پیشنهاد می‌داد، کتاب را می‌خرید. یک عربی نشسته بود در کنارش، کیسه پولی بود و بیشترین قیمت را او داده و کتاب‌ها را می‌خرید و به دیگران فرصت نمی‌داد.

متوجه شدم که ایشان فردی به نام کاظم، دلال کنسولگری انگلیس در بغداد است و در طول هفته کتاب‌ها را خریده و جمعه‌ها به بغداد برده و تحویل انگلیسی‌ها می‌داد و پولشان را گرفته و بعد دوباره می‌آید و کتاب می‌خرد.

ایشان از آن موقع تصمیم می‌گیرد که نگذارد کتاب‌ها را انگلیسی‌ها به یغما برده و ما را از درون تهی کنند و بعد از آن شب‌ها بعد از درس و بحث در یک کارگاه برنج‌کوبی مشغول کار می‌شود و با کم کردن وعده‌های غذا و قبول روزه و نماز استیجاری، پول جمع کرده و به خرید و جمع‌آوری کتاب‌ها اقدام می‌کنند

این شخص کسی نیست جز آیت الله مرعشی نجفی بنیان گذار یکی از بزرگترین کتابخانه های ایران با کتابهایی خطی بی نظیر

کتابخانه آیت‌الله مرعشی نجفی سومین کتابخانه بزرگ ایران پس از کتابخانه آستان قدس رضوی و کتابخانه مجلس شورای اسلامی .این کتابخانه هم اکنون بیش از ۲۵۰٬۰۰۰ جلد کتاب چاپی و ۲۵٬۰۰۰ جلد کتاب خطی دارد.

آیت الله مرعشی نجفی و کتابخانه ایشان





نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : استان آیت الله مرعشی نجفی و خرید کتابهای خطی، داستی از آیت الله مرعشی نجفی، غرب شناسی، عکس، داستان، بزرگان،
لینک های مرتبط :
نشسته ام توی کیوسک نگهبانی، هوا بشدت سرده و این هیتر کذا جوابگوی این سرمای استخوان سوز نیست، از دور مردی کلاه به سر بطرفم میآد نزدیک و نزدیک، حدسم درسته از خادمین رسمی حرمه و در رو باز کرد و نشست روبروم. به احترمش هیتر رو هل دادم جلوی  جنابش! :

حاج آقا سرده شما استفاده کنید.

نگاهم میکند و لبخندی و...

حرفهایش و سوالاتش شروع میشود: کارت چیه؟ کجایی هستی؟ چه موقع ها قمی ؟ اهل کجایی ؟ و...
نهایت همه این سوالات این میشود: ببینم با بانوی قم رفیق هستی یا نه؟ با بغضی میگوید در حالی که دستش رو به حرم اشاره دارد. می گویم آره حاج آقا فقط یک طرفه هست او مهرورزی میکند و بنده.. .
میگوید 37 سال است خادم حرم حضرت معصومه هست کلی حال میکند وقتی این رو میگه. میخندد و ادامه میدهد که هیچ مدیر و تولیت و.. نتونسته از نوکری حرم عوضش کنه . مشکلی تو ثبت بیمه اش پیش اومده و 12سال بیمه پریده همین باعث شده 12سال بعد 30 سال خدمت نیز بتونه خادم بمونه!! 
رفیق تر که میشیم میگه بذار قصه ازدواجم رو بگم:
یه نوجوون 16 ساله بودم که کنار بابام تو حرم بنایی میکردیم اونم قبل انقلاب.( منظورش از بنایی، آجر چینی دور قبوره!!) یه میت از تهران اورده بودن که کلی هم خدم و حشم همراهش بود من بی اختیار چشمم رفت به دخترای جوون بزک کرده ای که دور میت بودن و با خانوادشون اومده بودن واسه تشییع. یه دفعه به خودم که اومدم دیدم داخل حرم کریمه جلوی حضرت معصومه دارم چشم چرونی میکنم. سراسیمه خودم رو رسوندم به ضریح با همون لباس پر از گچ و خاک. خادمی دم در صدا زد کجا با این لباسها! گفتمش با خانم کار دارم. چسبیدم به ضریح و ناله کنان گفتم یا کریمه! من تو حرمت بگناه افتادم بهت التماس میکنم هرچه زودتر اسباب ازدواجم رو فراهم کن.

میگفت چند روزی از این اتفاق گذشت. کنار قبر داشتم بنایی میکردم یه آقایی صدام زد و وقتی رفتم جلو اسم و آدرس و مشخصات خانوادگیم رو پرسید. فرداشب بود که زنگ خونه به صدا دراومد. پدرم که درب رو باز کرد از پشت پرده دیدم همون مردیه که تو حرم آدرس ازم گرفته بود و الان با خانمش اومده. دویدم به مامانم گفتم که مادر این مهمان امشب همون فرد کذائیه که گفتمت آدرسم رو گرفت!.
نشستیم چای و میوه که صرف شد مرد شروع کرد به صحبت که : یه هفته ای هست پسر شما رو تو حرم زیر نظر دارم بنظر میاد آدم کاری و پاکی هست امشب اومدیم خونه شما که پسرتون رو واسه دخترمون خواستگاری کنیم.
حالا حدود 4دهه از ازدواجش با این دختر میگذشت. کلی میخندید و تعریف میکرد و آخر صحبتش دوباره بهم گفت سعی کن با این خانم رفیق باشی که هرچه بخواهی بهت میده.
الان با خودم فکر میکنم چه میان بری داره این ازدواج جوونها!! . فقط کافیست بدوی سمت ضریحش و ناله کنان از او مدد بجویی! کریمه ای که از یک چشم چران حرمش یک خادم عاشق ساخته است و ازدواج و شغل و صحت جسم و روح و فرزند و.. او را تضمین کرده! فقط کافیست قدمی برداریم

بر گرفته از وبلاگ ریگ متین به آدرس زیر

http://rigmatin.blogfa.com/





نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : اخلاق وعرفان، اهل بیت، مهارت های زندگی، داستان، کرامات حضرت معصومه، کرامت حضرت معصومه، خواستگاری دختر از پسر،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :