معراج: Levitation ، If you do not know the real Islam and Shia Ask
Islam in Europe does not display correctly
درباره وبلاگ


user & key nod32
anti
If you want to know who is Shia, we ask

مدیر وبلاگ : معراج .
مطالب اخیر
نویسندگان
18 خرداد 95 :: نویسنده : معراج .

معلم خصوصی

همه معلم خصوصی را برای درس‌های سخت ریاضی و فیزیک می‌خواهند. اما کم‌تر کسی پیدا می‌شود که برای درس‌های زندگی معلم بگیرد. شاید فکر می‌کنند از معلم بی‌نیازند؟ پس چرا آدم‌ها این‌قدر زمین می‌خورند؟ شاید آموزش‌هایشان کامل نبوده است؟

چه‌طور است مثل بعضی کشورها که هر نفر معمولاً با یک دکتر در ارتباط است تا مواظب سلامتی او باشد، ما هم یک دکتر زندگی داشته باشیم؟ یک معلم خوب که فوت‌وفن زندگی دنیایی و آخرتی را به ما نشان دهد.

برای این کار چه کسی بهتر از یک روحانی خوب و آشنا به قرآن و اهل‌بیت است؟ می‌دانید خیلی از خوب‌ها، به خاطر ارتباط با یک روحانی خوب، خیلی خوب شده‌اند؟ گول دشمن را نخوریم که دشمن می‌خواهد ما را از روحانیت جدا کند!





نوع مطلب : جملات حکمت آمیز، داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : معلم خصوصی، درس‌، سخت، ریاضی، فیزیک، کم‌تر، کس،
لینک های مرتبط :
18 خرداد 95 :: نویسنده : معراج .

عبادت خدا کردن که همیشه به نماز و روزه نیست، گاهی فردی- مخصوصاً جوانی- در شرایط گناه قرار می‌گیرد و خود را حفظ می‌کند و از بندگان خوب خدا می‌شود...

***

دختر جوان هر روز به مغازه‌ای که ابن‌سیرین شاگردی‌اش را می‌کرد، می‌رفت و به بهانه خرید پارچه، نقشه گناه می‌ریخت. تا این‌که یک روز به صاحب مغازه گفت: پارچه‌ها سنگین است و نمی‌توانم آن‌ها را ببرم، به شاگردت بگو برایم بیاوردشان. ابن‌سیرین هم رفت. وقتی وارد خانه شد، دید زن آماده گناه شده است. همه چیز برای ابن‌سیرین مهیا بود؛ اما او اجازه خواست که به دستشویی برود. آن‌وقت همه فاضلاب را روی سروصورتش خالی کرد... دیگر دختر جوان به او رغبتی نداشت...

إنّ اللهَ یُحِبُّ الشّابَّ الّذی یُفنیِ شَبابَهُ فی طاعَةِ الله.[1]

خداوند جوانى را که عمر خود را در عبادت خدا بسر می‌برد، دوست دارد.

همین شد که خدا «علم تعبیر خواب» را به ابن‌سیرین داد.



[1] نهج الفصاحة (مجموعه کلمات قصار حضرت رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله)، ص: 316





نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : ابن سیرین،
لینک های مرتبط :
18 خرداد 95 :: نویسنده : معراج .

این نیز بگذرد

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔش‌های ﮔﺮﺍن‌قیمت ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ می‌گریست. ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ‌ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ‌ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ‌ﮐﺮﺩﻡ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ‌ﺑﻮﺩ: ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می‌گذرد. ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ، ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ‌ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ می‌فروختم، ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ‌ﺍﻡ. ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾن‌جا ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ: ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می‌گذرد.

گر به دولت برسی، مست نگردی مردی، گر به ذلت برسی، پست نگردی مردی، اهل عالم همه بازیچه دست هوس‌اند، گر تو بازیچه این دست نگردی مردی.





نوع مطلب : جملات حکمت آمیز، داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
19 آذر 94 :: نویسنده : معراج .




نوع مطلب : جملات حکمت آمیز، داستان های حکمت آمیز، عکس های جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

من پسر زنی هستم که با دست هایش از بزها شیر می دوشید.
این را به عرب بیابانی گفت. عرب بیابانی از هیبت پیامبری که همه ی قبایل به او ایمان آورده بودند، لکنت گرفته بود. آمده بود جمله ای بگوید و نتوانسته بود و کلماتش بریده بریده شده بود.
رسول الله از جایش بلند شده بود. آمده بود نزدیک و ناگهان او را در آغوش گرفته بود؛ تنگ تنگ. آن طور که تنشان تن هم را لمس کند. در گوشش گفته بود:
«من برادر تو ام»، «اَنَا اَخُوک»
گفته بود فکر می کنی من کی ام؟ فکر می کنی پادشاهم؟ نه! من آن سلطان که خیال می کنی نیستم. «من اصلاً پادشاه نیستم» «لَیسَ بمَلک» من محمدم.
پسر همان بیابان هایی هستم که تو از آن آمده ای. «من پسر زنی هستم که با دست هایش از بزها شیر می دوشید.» حتی نگفته بود که پسر عبدالله و آمنه است. حرف دایه ی صحرانشینش را پیش کشیده بود که مرد راحت باشد.
آخرش هم دست گذاشته بود روی شانه ی او و گفته بود: «آسان بگیر، من برادرتم.» مرد بیابانی خندید و صورت او را بوسید: «عجب برادری دارم»

- راستی هم عجب برادری بود. یک برادر با کارهای عجیب و غریب؛ مثل دوست های خجالتی. از آن ها که صداشان در نمی آید.
داشت می رفت مسجد. تو کوچه یک یهودی جلویش را گرفت. گفت:«من از تو طلبکارم، همین الان باید طلبم را بدهی.» رسول الله گفت: «اول این که از من طلبکار نیستی و همین طوری داری این را می گویی؛ دوم هم این که من پول همراهم نیست، بگذار رد شوم.»
یهودی گفت: «یک قدم هم نمی گذارم جلو بروی.» رسول الله گفت: «درست نگاهم کن؛ تو از من طلبکار نیستی.» ولی یهودی همین طور یکی به دو می کرد و بعد هم با حضرتش گلاویز شد.
کوچه خلوت بود کسی رد نمی شد که بیاید کمک. مردم دیدند پیامبر برای نماز نرسید. آمدند پی اش. دیدند یهودی ردای پیغمبر را لوله کرده، دور گردن حضرت پیچانده و طوری می کشد که پوست گردن او قرمز شده. تا آمدند کاری کنند از دور بهشان اشاره کرد که نیایید؛ گفت:«من خودم می دانم با رفیقم چه بکنم.» رفیقش؟ منظورش همین رفیقی بود که با ردا او را می کشاند.
چشمشان افتاد در چشم هم. یهودی گفت: «بهت ایمان آوردم، با این بزرگواری، تو بی تردید، پیغمبری.»





نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : رسول اکرم ص، پیغمبر، داستان، دوستهای خجالتی، مناسبتی، اخلاق وعرفان، اهل بیت،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 30 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات