تبلیغات
معراج: Levitation ، If you do not know the real Islam and Shia Ask - مطالب اردیبهشت 1392
 
معراج: Levitation ، If you do not know the real Islam and Shia Ask
Islam in Europe does not display correctly
درباره وبلاگ
مطالب اخیر

متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!


روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی می‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده‌ای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند. در نیمه‌های راه پدر از فرزند پرسید:
خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟

- خیلی خوب بود پدر.

- پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می‌کنند؟

- بله پدر، دیدم...

- بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟

- من دیدم که:

ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند.. . ما استخری داریم که تا نیمه‌های باغمان طول دارد و آنان برکه‌ای دارند که پایانی ندارد، ما فانوسهای باغمان را از خارج وارد کرده‌ایم، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند. ایوان ما تا حیاط جلوی خانه‌مان ادامه دارد، اما ایوان آنان تا افق گسترده است......
ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می‌کنیم، اما آنها کشتزارهایی دارند که انتهای آنان دیده نمی‌شود. ما پیشخدمتهایی داریم که به ما خدمت می‌کنند، اما آنها خود به دیگران خدمت می‌کنند. ما غذای مصرفی‌مان را خریداری می‌کنیم، اما آنها غذایشان را خود تولید می‌کنند. ما در اطراف ملک خود دیوارهایی داریم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند.


آن پسر همچنان سخن می‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت. پسر سپس افزود:


متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!




نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : فهمیدم چقدر فقیر هستیم!، مذهبی، دینی، شیعه، اسلام، حکمت، فلسفه و داستان، دوستی ها، دوست دختر، آنتی ویروس ناد32، آنتی ویروس نود32، پسورد و یوزرنیم آنتی ویروس ناد32، آپدیت آنتی ویروس، داستان،
لینک های مرتبط :

از بیل گیتس (مالک اصلی شرکت مایکروسافت) پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

گفت: بله فقط یک نفر.


پرسیدند: چه كسی؟

بیل گیتس ادامه داد:

سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت:

این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!
گفت: برای خودت! بخشیدمش!



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : بیل گیتس، مرد سیاه پوست مسلمان، مالک اصلی شرکت مایکروسافت، مایکروسافت،
لینک های مرتبط :

در روزگاری دیگر مردی بود که به زن ذلیلی شهره بود و مصداق آن شخصی بود که وقتی در روز قیامت پروردگار به زن ذلیلان بفرمود که همه به آن سو روند آن شخص از ترس زن خود به آن سو نرفت. پس روزی دوستان زن ذلیل از فرط بیکاری تصمیم گرفتند تا کمی سر به سر وی گذارند پس با شوخی و خنده شروع به خاطره تعریف کردن از وی کردند که آیا می دانید فلان (یعنی همین زن ذلیل ) در شستن لباسها و پختن غذا به زن خود کمک بسیار همی نماید . پس زن ذلیل نگاهی عاقلانه اندر سفیهانه به آنها بیانداخت و بفرمود که شما را در زندگی مانند من سیاست نباشد چرا که اگر من در شستن لباسها به زنم کمک نمایم به این دلیل است که وی نیز در شستن ظرفها به من کمک نماید و اگر من به وی در پختن غذا کمک زیاد نمایم به این دلیل باشد که وی نیز در تولد و پرورش بچه به من کمک بسیار نماید !!! و این باشد تا بعد





نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : زن ذلیل، زز، مذهبی، دینی، شیعه، اسلام، حکمت، فلسفه و داستان، دوستی ها، دوست دختر، آنتی ویروس ناد32، آنتی ویروس نود32، پسورد و یوزرنیم آنتی ویروس ناد32، آپدیت آنتی ویروس، داستان،
لینک های مرتبط :
یک پیرمرد آمریکایی مسلمان همراه با نوه کوچکش در یک مزرعه در کوههای شرقی کنتاکی زندگی می کرد. هرروز صبح پدربزرگ پشت میز آشپزخانه می نشست و قرآن می خواند. نوه اش هر بار مانند او می نشست و سعی می کرد فقط بتواند از او تقلید کند. یه روز نوه اش پرسید : پدربزرگ من هر دفعه سعی می‌کنم مانند شما قرآن بخوانم ، اما آن را نمی‌فهمم و چیزی را که نفهمم زود فراموش می‌کنم و کتاب را می‌بندم ! خواندن قرآن چه فایده‌ای دارد؟



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : خواندن قران چه فایده ای دارد؟، قرآن، مرد آمریکایی، آمریکا، شبهه، سوال، مذهبی، دینی، شیعه، اسلام، حکمت، فلسفه و داستان، دوستی ها، دوست دختر، آنتی ویروس ناد32، آنتی ویروس نود32، پسورد و یوزرنیم آنتی ویروس ناد32، آپدیت آنتی ویروس، داستان،
لینک های مرتبط :

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی توی یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از تو چاه بیرون بیاورد. برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و زیاد زجر نكشد.

مردم با سطل روی سر الاغ خاك می‌ریختند اما الاغ هر بار خاكهای روی بدنش رو می‌تكاند و زیر پایش می‌ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می‌آمد سعی می‌كرد روی خاكها بایستد. روستایی‌ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون آمد.





نوع مطلب :
برچسب ها : الاغ فرصت طلب، مذهبی، دینی، شیعه، اسلام، حکمت، فلسفه و داستان، دوستی ها، دوست دختر، آنتی ویروس ناد32، آنتی ویروس نود32، پسورد و یوزرنیم آنتی ویروس ناد32، آپدیت آنتی ویروس، داستان،
لینک های مرتبط :

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .

پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و . . .

حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند .



نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : اگر با عشق زندگی کنی...، مذهبی، دینی، شیعه، اسلام، حکمت، فلسفه و داستان، دوستی ها، دوست دختر، آنتی ویروس ناد32، آنتی ویروس نود32، پسورد و یوزرنیم آنتی ویروس ناد32، آپدیت آنتی ویروس، داستان،
لینک های مرتبط :

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد . عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد . مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است .
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است . . . . لبخند بزنید




نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : امروز بهار است...، مذهبی، دینی، شیعه، اسلام، حکمت، فلسفه و داستان، دوستی ها، دوست دختر، آنتی ویروس ناد32، آنتی ویروس نود32، پسورد و یوزرنیم آنتی ویروس ناد32، آپدیت آنتی ویروس، داستان،
لینک های مرتبط :

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی .

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد .

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد .

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه . چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد .
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت . چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد . پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!





نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : یکی از بنده گان خدا، مذهبی، دینی، شیعه، اسلام، حکمت، فلسفه و داستان، دوستی ها، دوست دختر، آنتی ویروس ناد32، آنتی ویروس نود32، پسورد و یوزرنیم آنتی ویروس ناد32، آپدیت آنتی ویروس، داستان،
لینک های مرتبط :

 

ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده‌ای ندارد.

قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود. اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید، کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون‌ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند.


یک شرکت انتقال اثاثیه، از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام دهد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی این درخواست از سوی کتابخانه رد شد.

فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی‌شد‌، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می‌گردید‌.

رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید.

روزی، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است.

رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی، جوان پاسخ داد: سعی می‌کنم مساله را حل کنم.

روز دیگر، در همه شبکه‌های تلویزیونی و روزنامه‌ها آگهی منتشر شد به این مضمون: همه شهروندان می‌توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند‌.

خود را تغییر دهیم نه جهان را...

 





نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : خود را تغییر دهیم نه جهان را...، فکر بکر، مذهبی، دینی، شیعه، اسلام، حکمت، فلسفه و داستان، دوستی ها، دوست دختر، آنتی ویروس ناد32، آنتی ویروس نود32، پسورد و یوزرنیم آنتی ویروس ناد32، آپدیت آنتی ویروس، داستان،
لینک های مرتبط :

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : آنچه که آرزو می کنیم هستیم، آرزو، مذهبی، دینی، شیعه، اسلام، حکمت، فلسفه و داستان، دوستی ها، دوست دختر، آنتی ویروس ناد32، آنتی ویروس نود32، پسورد و یوزرنیم آنتی ویروس ناد32، آپدیت آنتی ویروس، داستان،
لینک های مرتبط :
یك شركت بزرگ قصد استخدام یك نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار كرد كه یك پرسش داشت. پرسش این بود:
شما در یك شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یك ایستگاه اتوبوس میگذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند، یك پیرزن كه در حال مرگ است. یك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. یك خانم یا آقا كه در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یكی از این سه نفر را سوار كنید. كدام را انتخاب خواهید كرد؟ دلیل خود را شرح دهید.
____________________________
پیش از اینكه ادامه حكایت را بخوانید شما نیز كمی فكر كنید
____________________________
قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد:
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشك را سوار كنید، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است كه می‌توانید جبران كنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران كنید.
شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنید، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممكن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا كنید.
از دویست نفری كه در این آزمون شركت كردند، شخصی كه استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداشت. او نوشته بود:
سوئیچ ماشین را به پزشك می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم.....




نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : کدام را سوار میکنید، معما، چیستان، سوال، آزمون، مذهبی، دینی، شیعه، اسلام، حکمت، فلسفه و داستان، دوستی ها، دوست دختر، آنتی ویروس ناد32، آنتی ویروس نود32، پسورد و یوزرنیم آنتی ویروس ناد32، آپدیت آنتی ویروس، داستان،
لینک های مرتبط :

روزی صبح زود به داروغه شهر خبر دادند که زن و مردی در فلان خرابه دیده شده اند
پس داروغه و سربازانش بلافاصله به آنجا رفتند اما جز چند تکه لباس هیچ ندیدند. دوباره صبح روز بعد به داروغه خبر دادند که در خرابه زن و مردی دیده شده اند! داروغه دوباره با سربازانش به آنجا رفت اما باز هم جز چند تکه لباس زنانه و مردانه چیزی ندید . داروغه عصبانی گشت و با خود اندیشید که : این چه شخص زرنگی است که هنوز ما نرسیده ایم در می رود پس تصمیم گرفت که شب را بدون خبر در آنجا کمین کشد تا آن زن و مرد را دستگیر کند . شب هنگام داروغه در گوشه ای مخفی شد اما حوالی صبح وی را خواب گرفت . صبح که از خواب برخواست دید که لباسهایش را دزدان به سرقت برده اند و وی لخت کامل آنجا بود .هنوز فکری نکرده بود که سربازان رسیدند وقبل از اینکه داروغه توضیحی دهد وی را دستگیر و به پیش قاضی بردند . داروغه جریان خود را برای قاضی شرح داد و گفت که اگر بفهمم کدام پدرسوخته ای این چند روز مرا قال گذاشت که هم آبرویم را برد و هم شغلم را گرفت دانم که با وی چه کنم. قاضی در حالی که انگشت اشاره را در گوش خود می کرد با لبخند ملیحی جواب داد : اولا به کسی که نمی شناسی توهین نکن ! درثانی تو نیز بدان که من در زندگیم همیشه شعار " سحر خیز باش تا کامروا باشی " را آویزه گوشم کرده و همیشه نیز آن را به کار بسته ام و بارها نیز از خطر جهیده ام و تو نیز از این به بعد آن را بکار گیر !





نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : سحر خیز باش تا کامروا شوی، زن و مرد، تنهایی، مذهبی، دینی، شیعه، اسلام، حکمت، فلسفه و داستان، دوستی ها، دوست دختر، آنتی ویروس ناد32، آنتی ویروس نود32، پسورد و یوزرنیم آنتی ویروس ناد32، آپدیت آنتی ویروس، داستان،
لینک های مرتبط :

روزی روزگاری زنی در کلبه­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : خدا، دیدار، دیدن، مذهبی، دینی، شیعه، اسلام، حکمت، فلسفه و داستان، دوستی ها، دوست دختر، آنتی ویروس ناد32، آنتی ویروس نود32، پسورد و یوزرنیم آنتی ویروس ناد32، آپدیت آنتی ویروس، داستان،
لینک های مرتبط :

شخصی پرخور با یك نفر كور هنگام افطار هم مجموع شد از قضا كور از پر خور، شكم خواره تر بود و مجال به او نمی داد – هنگام رفتن، پرخور به صاحب خانه گفت: حاج آقا! خانه احسانت آباد.
من امشب دو دفعه از تو شاد شدم. او ل بار بدان جهت كه مرا با كوری هم مجموع نمودی و چنین انگاشتم كه كاملا خواهم خورد دوم بار پس از فراغ از خوردن شاد شدم از اینكه این كور مرا نخورد.
(ممتاز الحكایه) 





نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، باهم بخندیم به هم نخندیم، 
برچسب ها : دو دفعه شاد شدم، شاد، مذهبی، دینی، شیعه، اسلام، حکمت، فلسفه و داستان، دوستی ها، دوست دختر، آنتی ویروس ناد32، آنتی ویروس نود32، پسورد و یوزرنیم آنتی ویروس ناد32، آپدیت آنتی ویروس، داستان،
لینک های مرتبط :
حاتم طایی را گفتند: از خود بلند همت تر در جهان دیده یا شنیده‌ای، گفت: بلی، روزی چهل شتر قربانی کرده بودم امرای عرب را، پس به گوشه صحرایی به حاجتی بیرون رفتم.
خارکنی را دیدم که پشته خار فراهم آورده، گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی که خلق بر سماط او گرد آمده اند؟ گفت:
هر که نان از عمل خویش خورد، منت از حاتم طایی نبرد.
من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم. 





نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : بلند همت تر از حاتم طایی، حاتم طایی، مذهبی، دینی، شیعه، اسلام، حکمت، فلسفه و داستان، دوستی ها، دوست دختر، آنتی ویروس ناد32، آنتی ویروس نود32، پسورد و یوزرنیم آنتی ویروس ناد32، آپدیت آنتی ویروس، داستان،
لینک های مرتبط :

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند.

هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!


پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت:

"روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"


دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."


- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.



نگهبان: "واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی نا امید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : راه بهشت، مذهبی، دینی، شیعه، اسلام، حکمت، فلسفه و داستان، دوستی ها، دوست دختر، آنتی ویروس ناد32، آنتی ویروس نود32، پسورد و یوزرنیم آنتی ویروس ناد32، آپدیت آنتی ویروس، داستان،
لینک های مرتبط :

حضرت عبدالله بن جعفر الطیار (ره) یک روز از نخلستانی عبور می‌کرد. غلامی را دید در سایه نخلی نشسته و در پیش روی او سگ مفلوکی زانو زده است.
غلام از توبره خود قرص نانی بیرون آورده و پیش سگ انداخت. سگ آن را خورد و غلام گرده دیگری برآورد و باز به سگ داد که آن را نیز خورد. باز برای سومین بار غلام مذکور آخرین قرص نانی را که در توبره داشت پیش سگ انداخت.
عبدالله پیش رفت و از غلام پرسید: جیره روزانه تو چند قرص نان است؟
گفت: سه قرص نان! عبدالله گفت: سه قرص نان که داشتی برای این حیوان دادی پس خود تو چطور روزگار می گذرانی؟
گفت: این حیوان از راه دور آمده بود و من احساس کردم که گرسنه است. شرط انصاف نبود که او را محروم از نزد خود برانم. امشب گرسنه به سر خواهم برد و اگر فردا زنده باشم روزی هم برای من خواهد رسید.
عبدالله متعجب شد و بر جوانمردی آن غلام آفرین گفت.
نزد صاحب نخلستان رفت، نخلستان را از او خریداری نمود و غلام را نیز خریده و آزاد ساخت سپس نخلستان را به وی بخشید.





نوع مطلب : داستان های حکمت آمیز، 
برچسب ها : انتهای سخاوت، مذهبی، دینی، شیعه، اسلام، حکمت، فلسفه و داستان، دوستی ها، دوست دختر، آنتی ویروس ناد32، آنتی ویروس نود32، پسورد و یوزرنیم آنتی ویروس ناد32، آپدیت آنتی ویروس، داستان،
لینک های مرتبط :


صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :